خلاصه رمان

خلاصه رمان «چشمهایش» اثر بزرگ علوی – قسمت سوم

خلاصه رمان «چشمهایش» اثر بزرگ علوی – قسمت سوم
۲۰+

چشمهایش قسمت سوم

سرتیپ آرام که آدم بسیار منظم و زرنگی است رئیس نظمیه است، او معتقد است که ایران در حال فروپاشی است و به فکر این است که تا خرش میرود باید پشت خودش را ببندد و آنقدر جاه طلب است که در سر سودای پادشاهی بر ایران را میپروراند.
پس از رفتن سرتیپ آرام از خانه فرنگیس، او به خانه استاد ماکان تلفن میکند ولی کسی گوشی را بر نمی دارد. صبح روز بعد که تماس میگیرد استاد به فرنگیس میگوید که دیشب کسی خانه نبود و رجب را هم دستگیر کردند و برده اند و تا به شما خبر ندادم پیش من نیایید.
استاد را هم دستگیر می کنند و ماموران با خود میبرند. فرنگیس به فکر نجات استاد می افتد. او به سرتیپ آرام زنگ میزند و او را به شام دعوت میکند. فرنگیس به آرام پیشنهاد میدهد که استاد را آزاد کن و بعد اموالت را به اروپا منتقل کن. در اروپا علیه شاه کنفرانس بده و از استبداد و ظلم شاه و ترور رجال به دستور او و از دخالتهای انگلیس بگو و از فراری دادن استاد بگو و اینکه او را نکشتم و از ایران فرارکردم. در اینصورت اروپایی ها شاه را نابود میکنند و تو را به کشور بر میگردانند و تو میشوی همه کاره ایران و من در مقابل آزادی استاد زن تو خواهم شد.

Bozorg_Alavi1 1 (11)

من تسلیم شدم، منی که خیال میکردم خشک و مومیایی شده ام، منی که جز کار اداری و استاد چیز دیگری در سر ندارم، من در مقابل این زن ناشناس زانو زدم. نگاه چشمها مرا نیز افسون کرد. چند ثانیه ای از فرط غضب به خود میپیچیدم، بعد چیزی در دل من آب شد. زخمی سر باز کرد و خون از آن ریخت. سستی گوارایی به من دست داد، دیگر شناختمش. پهلوی خود گفتم: چه کشیده است از دست این زن!…

سرتیپ آرام فراری دادن استاد را نمی پذیرد ولی او را به همراه چند زندانی سیاسی دیگر به کلات تبعید میکند. فرنگیس همچنان که وعده کرده بود خود را به سرتیپ تسلیم میکند. فرنگیس میگوید در روز تبعید استاد به اتاق رئیس شهربانی رفتم. او گفت استاد را به کلات تبعید میکنم و دستور داد او را به اتاق انتظار بیاورند. رئیس شهربانی گفت: میخواهی به او بگویم تو نجاتش دادی و من گفتم نه، خودت بگو مورد عفو ملوکانه قرار گرفته است و ازمن چیزی نگو.

برای آخرین بار فرنگیس استاد را میبیند که ماموران او را به کلات میبرند. استاد به تبعید می‌ رود و البته هیچگاه از فداکاری زن آگاه نمی‌شود. او تمام حسیات و تلقیات خود را در قبال زن در نقاشی به نام «چشمهایش» به یادگار نهاده است. فرنگیس برای استاد فداکاری کرد و استاد قدر او را ندانست و این زن قابل احترام است اینها نظر راوی داستان آقای ناظم است راجع به فرنگیس ولی خود او میگوید استاد هیچگاه به ژرفای روح او پی نبرده است و من فدای هوی و هوس مردان شدم و زنانی چون من بسیارند. در پایان فرنگیس رو میکند به ناظم و میگوید تابلوی چشمهایش را با خود ببرد و علاقه ای به او ندارد استاد شما اشتباه کرده این چشم ها مال من نیست.

قسمت اول و دوم را نیز اینجا بیابید.

۴ دیدگاه

4 دیدگاه

  1. Avatar

    روشنک

    ۱۳ آذر ۱۳۹۴ at ۱۴:۴۵

    میخواستم بابت این کار ارزشمندتون تشکر کنم. ارائه ی خلاصه ای از رمان های بزرگ ایرانی کار بسیار قشنگیه و باعث میشه هم برای خرید و مطالعه ی اونها تشویق بشیم و هم درصورت فرصت نداشتن برای تهیه اونها لااقل به این شکل با محتوای زیادی از آثار ادبی کشورمون آشنا بشیم.

    ۳+
  2. Avatar

    سهیل

    ۱۴ اسفند ۱۳۹۷ at ۰:۱۴

    بسیار سپاس گذارم،مرحبا

    ۰
  3. Avatar

    نیما

    ۶ فروردین ۱۳۹۹ at ۱۷:۴۵

    بسیار خلاصه جالبی بود.من سی وسه سال پیش کتاب رو خونده بودم از این خلاصه لذت بردم سپاسگذار هستم دست مریزاد

    ۰
  4. Avatar

    ح

    ۱۲ فروردین ۱۳۹۹ at ۱۸:۳۴

    پس اون چشمهای کی بود؟

    ۴+

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پربازدیدترین‌های این هفته در نت‌نوشت

برو بالا