روانشناسی و موفقیت

می‌توان اینگونه با سرطان جنگید و شکستش داد؛ داستان واقعی

شکست دادن سرطان

‘گاهی اتفاقاتی در زندگی می‌افتد که انسانیت زیر سوال می رود و باید قدرت خود را به محک آزمایش بگذاری. بیماری سرطان یکی از این آزمایش های سخت است. کسانی که با این بیماری می‌جنگند و اطرافیان شان راه سختی در پیش دارند. شکست دادن سرطان آزمایشی سخت است.

‘گاهی اتفاقاتی در زندگی می‌افتد که انسانیت زیر سوال می رود و باید قدرت خود را به محک آزمایش بگذاری. بیماری سرطان  یکی از این آزمایش های سخت است. کسانی که با این بیماری می‌جنگند و اطرافیان شان راه سختی در پیش دارند. شکست دادن سرطان آزمایشی سخت است.

آرزوی دیرینه پسرم و من ادامه تحصیلش بود. همیشه می گفت من باید بیشتر از تو بدانم. حرف درستی بود. اگه نسل‌ها رشد نمی‌کردند هنوز انسان‌ها در غار زندگی می کردند. حسابی درگیر بود. از یک طرف کار از یک طرف درس و کلاس برای آماده شدن برای آزمون فوق لیسانس. زیاد نمی توانستم او را ببینم. در دو شهر جداگانه زندگی می کردیم. شهریورماه بود و فصل نمایشگاه‌ها. این بود که به فاصله دو هفته موفق شدم به شهرشان بروم و او را ببینم. اواخر شهریور ماه بود که بعد از مدت‌ها به دیدن پسرم رفتم. دورهمی های دوستانه بود و احوال پرسی. دوست صمیمی پسرم در جواب احوالپرسی ام گفت فقط نمی‌دانم چرا روی انگشت شصت دست چپم  زگیل زده، روش های خانگی فایده نداشت حالا با تجویز پزشک دارم آنتی بیوتیک می خورم.

امروز داستان واقعی یک قهرمان که سرطان را شکست داد در نت‌نوشت می‌خوانید.

عفونتی که خوب نمی‌شد

سفرم یک روزه بود. دو هفته بعد که مهر ماه شروع شده بود دوباره برای دیدن شان رفتم. نمایشگاه بود و دوباره من یکی دو روز مهمان شان بودم. بعد از یک روز کاری خسته کننده و گشت و گذار تقریبا ۱۲ ساعته در نمایشگاه به خانه پسرم رفتم. از دوستش حالش را پرسیدم و خواستم دستش را نشان دهد. گفت خوب نشده دوباره دارد آنتی بیوتیک می خورد. خیلی به او تاکید کردم با این همه آنتی بیوتیک قوی می باید تا حالا خوب می شد. از او خواهش کردم حتما به یک پزشک متخصص مراجعه کند. خداحافظی کردم و به شهر خودم برگشتم.

شرکت نکردن در امتحان

دو سه هفته بعد بود که پسرم تماس گرفت و گفت نمی تواند در امتحان فوق لیسانس شرکت کند. با وجود همه هزینه‌هایی که کرده بودیم، کلاس‌هایی که رفته بود و وقتی که گذاشته بود می دانستم باید اتفاقی مهمی افتاده باشد. وقتی علت را پرسیدم گفت دوستش بعد از دوره دوم مصرف آنتی بیوتیک زگیل انگشتش خوب نشده و پس از آزمایش معلوم شده سرطان غده لنفاوی دارد. از من پرسید تو بودی چه می‌کردی؟ بین درس و دوست کدام را انتخاب می کردی؟ گفتم همان انتخابی که تو کردی.

وقتی از او پرسیدم چه قدر شانس دارد پسرم گفت هیچ چیز معلوم نیست.

بعضی از دوستانم که از جریان اطلاع پیدا می کردند مدام به من می گفتند نباید بگذاری پسرت در کنار او باشد. روحیه اش خراب می شود و در هم می شکند. سرطان لنف خطرناک است و هیچ امیدی نیست. از دست می رود و پسرت ضربه روحی شدیدی می خورد. ولی من به خواسته پسرم احترام می گذاشتم. صحبت جان یک انسان بود. اگر پسرم کنار می کشید باید به تربیت و شخصیتم خودم هم شک می کردم.

شروع شیمی درمانی

با انجام آزمایشات و مشخص شدن غده سرطانی که در لنف زیر بغل سمت چپ وجود داشت پزشک بلافاصله داروهای قوی را تجویز کرد و شیمی درمانی شروع شد. پسرم مرخصی می گرفت و دوستش را برای شیمی درمانی می برد. در طول شیمی درمانی کنار او می ماند. از آن جا که دو سه روز بعد از شیمی درمانی شخص حال خوشی ندارد، بعد از به خانه آوردنش، یک روز پسرم و یک روز خواهر دوستش از او مراقبت می کردند تا بحران‌هایی که بعد از شیمی درمانی مثل ضعف و بیحالی و تهوع وجود دارد کمی آسان‌تر شود.

یکی از روزها با تماس تلفنی که با پسرم داشتم گفت دارد موهای دوستش را با ماشین می زند. از پسرم پرسیدم تو هم موهایت را کوتاه می کنی؟ گفت : نه او نیاز به حمایت، مراقبت و واقعیت دارد نه ترحم.

دوران بحرانی

شیمی درمانی آبان ماه شروع شد. هر دو هفته یک بار. نزدیک عید شد. خودم هم حال خوشی نداشتم ولی قرار شد همه با هم شمال برویم. هم من بیمار بودم هم دوست پسرم. ولی پسرم اعتقاد داشت چون دوستش شمال را دوست دارد بهتر است این مسافرت در ایام عید باشد تا همه کنار هم باشیم.

دیدن دوست پسرم با موهای ریخته شده که مجبور بود همیشه یک کلاه بافتنی سرش باشد سخت بود. خیلی لاغر نشده بود. و این را مدیون مادرش بودیم که با مراقبت تمام و ظرافت به وضعیت تغذیه او می رسید. انواع و اقسام آب میوه ها. ترکیب آب لیمو و عسل و آب ولرم. ترکیب آب هویج، آب چغندر، آب سیب. باید مواظبش می بودیم تا در معرض هیچ میکربی قرار نگیرد. ضعیف شده بود و حتی یک سرماخوردگی ساده حالش را خیلی بدتر می کرد. داروهای زیادی می خورد. من زیاد موافق این سفر نبودم. بیشتر برای او. چون معتقد بودم باید در خانه بماند و استراحت کند وکمتر درمعرض تغییرات آب و هوایی قرار بگیرد. ولی دوست پسرم خودش بیشتر مایل به این مسافرت بود.

سه چها روزی که شمال بودیم فقط یک روز حالش خوب بود. سه روز دیگر بی‌حالی، ضعف، بی حوصلگی و استفراغ و دل درد داشت. هیچ وقت آن سه روز طاقت‌فرسا یادم نمی رود. بیشتر می خوابید. ولی او همچنان با مقاومت ادامه می داد. همه هر کاری که می توانستند انجام می دانند تا بیمارمان شاد باشد. مادرش و من غذاهای مورد علاقه‌اش را درست می کردیم. مادری که قدرت‌مندانه روحیه‌اش را حفظ می کرد و لحظه ای ضعف نشان نمی داد. خواهرش مسخره بازی در می آورد و پسرم مثل یک پرستار مدام در خدمتش بود.

وقتی جوانی او را می دیدم که فقط ۲۷ سال دارد، قد بلند ۱/۸۵، ویولون و پیانویی که به زیبایی می نوازد خودم بیشتر آب می شدم. عاشق موسیقی. پسرم شعر می نوشت و او برای شعرها آهنگ می ساخت. فرزند کوچک خانواده بود. لوس شده بود. ولی از وقتی با پسرم همخانه شده بود مستقل شده بود. کار می کرد. مهندس مکانیک بود. حتی تا چند ماه بعد از بیماری هم کار می کرد. آشپزی می کرد، خانه را نظافت می کرد، خرید می کرد. و من با دیدن استقلال او در این مدت کم هم به وجود پسرم افتخار می کردم که توانسته بود این تاثیر را روی او بگذارد هم به وجود او که خود را از جامعه سنتی ایران و وابستگی به خانواده بریده بود. این که توانسته بود به قول خودش از یک بچه لوس که همیشه همه چیز برایش حاضر و آماده بود و حتی یک لیوان را جا به جا نمی کرد حالا به جایی برسد که یک خانه را اداره کند. ولی دیدن او در این وضعیت که باید همیشه در رختخواب باشد سخت بود خیلی سخت.

تنها یک چیز آرزو کردم. آرزویی که به هیچ کس نگفتم. از خدا خواستم اگر قرار است یک نفر فقط یک نفر از انسان های کره زمین کم شود این من باشم نه او.

روز شکست دادن سرطان

بعد از ایام تعطیلات نوروز هر کسی به خانه خود برگشت. من هم به شهر خودم. تقریبا هر روز با پسرم تماس تلفنی داشتم. بخصوص وقتی دوستش را شیمی درمانی می‌برد. تا این که خرداد ماه بود که پسرم تلفن کرد تا یکی از بهترین خبرهای زندگی‌مان را بدهد. گفت : مامان جواب این بار منفی بود. تمام سلول های سرطانی از بین رفته است. سرباز قوی سرطان را در عرض ۸ ماه شکست داده بود. دو سه ماه بعد که به شمال رفته بودند دوستش برایم عکسی فرستاد کنار دریا با موهای سرش که تازه روییده بود. این عکس را هنوز هم دارم. هر چند وقت یک بار عکس را نگاه می کنم و سپاسگزار خدا از این که او در زندگی ما است.

یادم نمی‌رود که گفت من سرطان را شکست داده‌ام از این به بعد از هیچ چیز نمی‌ترسم و هر سختی را شکست می‌دهم. همین چند روز پیش جمله‌اش را به او یادآوری کردم وقتی می‌خواستم از او برای گذاشتن عکسش اجازه بگیرم.

۴ سال بعد در سفر دیگری که بعد از سلامتی‌اش با هم داشتیم از او پرسیدیم نامت را عوض می کنی؟ گفت اسمم را می گذارم birthday (تولد) و فامیلم را soldier (سرباز). همه از خنده ریسه می‌رفتیم طوری که واقعا کف خیابان ولو شدیم.

حس کردم ۸ ماه بیماری او چه قدر لحظه به لحظه اش سخت بود. ولی هیچ کدام نگفتیم به من چه. چه قدر به هم نزدیک‌تر شدیم چه قدر صمیمی‌تر.

نزدیک به ۶ سال است از این همبستگی می‌گذرد. درمان درست و به موقع، تلاش، عشق، پشتیبانی، روحیه دادن، امید، پذیرش واقعیت، و بالاتر از همه ایمان به خدا بود که او را دوباره داشتیم. شروعی دوباره و تولدی دیگر.

به کانال تلگرام نت نوشت بپیوندیدبه صفحه اینستاگرام نت نوشت بپیوندید
برای درج دیدگاه کلیک کنید

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

برو بالا