1398-02-04
نوستالژی

نوستالژی های کامپیوتری؛ ویندوز ۳٫۱ و اولین ملاقات با کامپیوتر شخصی در خانه!

از این پس یادداشت های شخصی ام راجع به تجربیاتم از دنیای کامپیوتر را در نت نوشت در بخش نوستالژی جمع اوری کنم، سعی می کنم هر هفته یک مورد از این اتفاقات را در اینجا ثبت کنم.

از زمانی که من با کامپیوتر آشنا شدم، مدت زیادی می گذرد، در ان سالها داشتن سیستمی که توانایی اجرای ویندوز را داشته باشد هم یک هزینه هنگفت به حساب می آمد و هم تبحر زیادی را نیاز داشت، با چه سختی و پرس و جو های فراوان کلاس های آموزشی راجع به کامپیوتر را در شهر محل سکونتم یافتم، آن زمان آموزشگاه ها با تمام قوا سیستم عامل  DOS را آن هم بعد از دوره های کسالت بار مبانی کامپیوتر برای افراد علاقه مند آموزش می دادند، در جلسات انتهایی دوره هم به سراغ محیط NC با همان Notron Commander می رفتند که کار کردن و مدیریت فایل ها را بسیار ساده تر می کرد.

با یاد دارم که سطوح بعدی در سلسه مراتب آموزشکده ها استفاده از برنامه هایی نظیر PE2 بود که راستش را بخواهید هنوز هم راجع به کاربرد دقیق آن چیزی نمی دانم و علی رغم گذراندن چندیدن جلسه از دوره اش هنوز هم علاقه ای به دانستن آن ندارم.

خوب به یاد دارم که پسر همسایه ما که ۲ سال از من بزرگتر بود با کمال افتخار از اینکه من را در کلاس کامپیوتر می دید، نیش خند می زد و می گفت پدرم من را به کلاس ماشین نویسی فرستاده، کامپیوتر که چیزی نیست، برای پول در آوردن آدم باید تایپ با دستگاه ماشین نویسی را یاد بگیرد!

راستش را بخواهید من از همان کودکی نسبت به طرز فکر های مخالف بی تفاوت بودم و هنوز هم هستم، اگر کسی همراهم بود به مسیر انتخابی ام شک می کردم!

بگذریم، به یاد دارم که روزی استاد ما که آقای مرادی نام داشت، اگر اشتباه نکنم ۸ فلاپی دیسک یا بیشتر همراه آورد و گفت می خواهد بعد از اتمام کلاس MS DOS روی سیستم شماره ۱ که احتمالا قوی تر از باقی سیستم ها بود سیستم عامل ویندوز نصب کند! آن زمان مدت زیادی از ورود به بازار ویندوز ۳٫۱ نمی گذشت، اما خب وجود نسخه های فارسی از این سیستم عامل برای هر کودک کنجکاوی مثل من لذت بخش بود.

برایم جالب بود بدانم چه مانیتور بعد از نصب و اجرای این سیستم عامل چه نمایش می دهد! حدود ۱ ساعت از اتمام کلاس گذشته بود و استاد همچنان مشغول سرکله زدن با فرآیند نصب سیستم عامل بود. فرآیند نصب کامل شد، از قضا سیستم عامل نصب شده بود، باید کامپیوتر خاموش می شد و در ادامه همچنان سیستم عامل داس بر روی صفحه نمایش نقش بسته بود، فرآیند بوت (Boot فرآیند لود سیستم عامل است که این روزها خیلی خیلی کمتر از قبل راجع به آن می شنویم، یادش بخیر در کلاس داس و مبانی کامپیوتر ۲ یا ۳ جلسه استاد فقط Boot را توضیح می داد! ) مثل همیشه انجام شده بود و در مانیتور مثل همیشه تنها می شد صفحه سیاه رنگ و خشک و بی آب و علف خط فرمان DOS را دید!

ناگهان استاد با تبحر خودش بعد از زدن فرمان win32.exe (درست در خاطرم نیست، شاید win.exe بود) کلید اینتر را با تمام قوا فشار داد! همراه ۳ نفر از بچه های کلاس در انتهای ساعت مانده بودیم، هر ۳ با سکوت کامل خیره به صفحه نمایش بودیم ببینیم که قرار است چه بشود، ناگهان صفحه رنگی شد!

صفحه ویندوز که به نمایش درآمد، نا امیدی کاملی در من جریان یافت، راستش فکر می کردم با یاد گرفتن دو سه فرمان از داس دیگر برای خودم کامپیوتر بلدی هستم اما با این منظره متوجه شدم که خیلی خیلی باید یاد بگیرم! محیط تازه اصلا آشنا نبود، یک کامپیوتر کنار صفحه سمت چپ بالا قرار داشت و یک پوشه هم در بالای آن بود، یک نوار در پایین صفحه نمایش بود، که در سمت راستش ساعت بود، “وای چه خبر است! چقدر هیجان انگیز” در دلم غوغایی بود، موس را که استادمان تکان می داد در صفحه یک نشانه گر شیک حرکت می کرد، مثل محیط داس و NC نبود که همه چیز پیکسلی باشد!

از خود بی خود شده بودیم و خیره به صفحه نمایش. به نظر پوشه های زرد رنگ حاوی فایل ها بودند و ۳ دکمه نوار بالایی هر پنجره که یکی ضربدر بود و دیگری خط فاصله برای بستن پنجره بودند. متاسفانه از ان روز تنها این رویداد ها را به خاطر دارم، تا آنجایی که یاد می آید استادمان باید برای کلاس بعدی اماده می شد.

آن روز ها در خانه مان کامپیوتر نداشتیم، وقتی هم چند وقت بعد پدرم یک سیستم کامل خریداری کرد سنگ تمام گذاشت، یادم نمی رود، از پرینتر و مودم تا محافظ صفحه نمایش، کیس مان هر دو مدل فلاپی دیسک را می خورد.

شب اولی که پدرم کامپیوتر را به خانه آورد را فراموش نمی کنم، شب عجیبی بود، در پوست خودم نمی گنجیدم، آن زمان هنوز به کلاس های کامپیوتر نرفته بودم. طبقه بالا در اتاق کناری سیستم را روی میز چیدیم و کابل ها را به هم منتصل کردیم.

بعد از اتصال کامل کابل ها سیستم را روشن کردیم، خیلی خیلی هیجان انگیز بود، صفحه مشکی داس نهایت اتفاقی بود که پس از روشن شدن دستگاه می افتاد! آن شب خیلی خسته بودم و به اصرار پدر زود خوابیدیم، باورم نمی شد، اما صبح حدود ساعت ۵ بود که از خواب پریدم و ناگهان خودم را در مقابل مانیتور کامپیوتر دیدم، تا آخرین ساعات آن روز پای کامپیوتر بودم و دقیقا تک تک فایل های موجود در تمامی شاخه ها را بررسی کردم. زیاد از دستور از DOS چیزی نمی دانستم، اما به برنامه NC تا حدودی برای گشتن در شاخه ها و فایل ها مختلف آشنایی داشتم.

 

از این پس یادداشت های شخصی ام راجع به تجربیاتم از دنیای کامپیوتر را در نت نوشت در بخش نوستالژی جمع اوری کنم، سعی می کنم هر هفته یک مورد از این اتفاقات را در اینجا ثبت کنم.

اگر ایده ای داشتید برایم بنویسید، ممنون.

۲ دیدگاه

2 دیدگاه

  1. Avatar

    آزاد

    3 دی 1395 at 22:00

    0

    یادش بخیر کامپیوتر های کومودور آمیگا۵۰۰ بعد سیستم عاملها DOS ,و…. کلی بدبختی میکشیدی ویندوز نصب کنی از رو فلاپی این وسط یک فلاپی خراب بود فاتحه کارت خوانده میشد . ممنون از این یادآوری ها.

    • علی پوربافرانی

      علی پوربافرانی

      4 دی 1395 at 7:17

      0

      گفتید فلاپی خراب،
      یادقصه بوت با دیسکت افتادم، با دیسکت بوت می کردیم که ویندوز ۹۸ پارسا نصب کنیم، به شکر خدا این کارو هفته ای یکبار انجام میدادیم،
      یک مرتبه خوب یادمه دیسکتم کار نکرد، ساعت ۱۱ شب بود، تا صبح ساعت ۷ که از در خونه یکی از دوستان گرفتم یکیشو خواب به چشمم نیومد!

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

برو بالا