ترس و لرز نوشته غلامحسین ساعدی
ادبیات ایران

نگاهی به مجموعه داستان “ترس و لرز” نوشته‌ی “غلامحسین ساعدی”؛ وهمِ نگاهِ به غیر

“من هیچ وقت از دریا سر در نمیارم، نمی‎دونم چه جوریه، حالا همه جمع بشن و عقلاشونو بریزن رو هم، نمی‎تونن بفهمن که این همه چوب از کجا اومده. یه چیزی تو دریاس که رو راس نیست. ظاهر و باطنشو نشون نمی‎ده، یه روز خالیه؛ یه روز پُره، یه روز همه چی داره، یک روز هیچ چی نداره، انگار با آدمیزاد شوخی می‎کنه، حالا این همه چوب رو آبه، یه دقه‎ی دیگه ممکنه یه تکه‎م نباشه.”

زمان مطالعه: < ۱ دقیقه

مجموعه داستان کوتاه “ترس و لرز” نوشته‎ی “غلامحسین ساعدی” نویسنده‎ی مشهور ایرانی است. این مجموعه شامل شش داستان کوتاه است. داستان‎های کوتاهی که با عناوین “قصه‎ی یک”، “قصه‎ی دو”،…و “قصه‎ی شش” نامگذاری شده‎اند. در تمام این قصه‎ها شخصیت‎های داستانی مشترک هستند. اما در هر قصه ماجرای متفاوتی رقم می‎خورد.

آیینه تهران

در میان روایات ترس و لرز به اتفاقاتی برمیخوریم که غیرعادی و جادویی به نظر می‎رسند. این اتفاقات که برای ساکنین محل، غریب و همراه با ترس و لرز است. ورود فرد غریبه برای اهالی محل نشان خوبی نیست. آن ها می‎ترسند و آن غریبه هر چه باشد دشمن شان است و عادی‎ترین رفتار فرد به شکل دشمنی دیده می‎شود. آن ها دائماً می‎ترسند. ترسی که در ذهن شان است و دلیل بیرونی ندارد. و از زاویه‎ی دید یک ذهن آگاه ترسناک و یا غیرمتعارف نخواهد بود اما زندگی و شخصیت آن ها بر اساس آن شکل گرفته است.

“تو که از همه چیز واهمه داری، اگه صدا باشه می‎ترسی، اگه صدا نباشه می‎ترسی، باد بیاد می‎ترسی، باد نیاد می‎ترسی، شب می‎ترسی، روز می‎ترسی.”

وهم یکی از عناصر تمام این داستان‎هاست. وهم با ترس متفاوت است. ترس علت بروز مشخص و عینی دارد. اما ترسی که زاییده‎ی تخیل آدمی باشد و دلیل موجهی نداشته باشد وهم است. دلیل وهم و ترس و لرز اهالی محل در داستان اول، سوم، چهارم و ششم حضور غریبه‎هایی در محل است. غریبه‎هایی که انسان هستند و اعمال عادی انسانی دارند. اما این غریبه‎ها تفاوت هایی با اهالی محل دارند. رنگ پوست، رنگ چشم، قد، هیکل و تنها همین تفاوت های ظاهری برای اهالی محل که در محیط بسته‎ای زندگی می‎کنند و همه شبیه هم هستند غریب است. آن ها شناختی از جهان اطراف خود ندارند و هر موجودی به نظر می توانند زندگی آن ها را به مخاطره بیندازد.

به عنوان مثال در داستان اول حضور مردی سیاه پوست در خانه‎ی یکی از اهالی باعث ایجاد ترس در بین اهالی می‎شود و حضورش با خود رنگی غریب همراه با وهم حتی به طبیعی ترین پدیده‎ها می زند.

“سالم احمد دور و برش را نگاه کرد و شاخه‎های کُنار حرکت می‎کرد و به نظر می‎آمد که سایه‎ی تاریکی خود را لا به لای برگ ها پنهان می‎کند.”

در داستان چهارم حضور پسر بچه‎ای که رنگ پوست و چشم متفاوتی دارد ایشان را به وحشت می‎اندازد. و یا در داستان ششم خارجی‎هایی که با کشتی به این محل می‎آیند ابتدا باعث ترس اهالی می‎شوند. اما همین حضور و ورود اشیا، غذاها، و یا عادات زندگی آن ها باعث می‎شود این روستاییان دگرگون شوند. دیگر برای یافتن غذا به دریا نمی روند. به دنبال غذا ترس را کنار گذاشته با خارجی‎ها هم کلام می‌شوند، آن ها را به خانه‎هایشان راه می‎دهند. اما سرانجام همین آشنایی باعث دور شدنشان از هم می شود، آن ها را با هم دشمن می‎کند و هر کدام از اهالی به طمع غذا و مال بیشتر به روی بقیه شمشیر می‎کشد. از هم دزدی می‎کنند و اتحاد بین شان از بین می‎روند. سرانجام روزی که در می‎یابند خارجی‎ها با کشتی از آنجا رفته‎اند به نظر می‎رسد دریا هم روی برگردانده و آبش پس رفته است.

در داستان دوم و پنجم عنصر وهم با سایر داستان ها کمی متفاوت است. در داستان دوم آدم ناقصی وارد ده می‎شود. او وارد هر دهی می‎شود دو روز در آنجا می مانند، در همان جا زنی می‎گیرد و از آنجا می‎رود و پس از آن، زن فرزندی به دنیا می‎آورد که عجیب و ناقص الخلقه است و زن و بچه هر دو می‎میرند. اما افراد این محل با این آدمی که بسیار عجیب است رفتاری عادی نشان می‎دهند او را می‎پذیرند و فقط در انتها می‎فهمند که گویا آن فرد عادی نبوده است. به نظر می‎رسد که فرد از نادانی این اهالی استفاده کرده و فریب شان می‎دهد.

در داستان پنجم هم محلی‎ها با شراکت هم لنجی موتوری خریده‎اند تا با آن تجارت کنند. اما در اولین سفری که همه با هم می‎روند گرفتار گرداب و جزیره‎ای عجیب می‎شوند.

در تمامی داستان های این مجموعه نویسنده خود را و دانش خود را وارد نمی‎کند. قضاوت‎ها و یا دلایل علی و معلولی برای پدیده‎ها بیان نمی‎کند. و تمام اطلاعات ما از طریق دیده‎ها و شنیده‎ها و دیالوگ های محلی‎هاست. و به دانش اهالی محل وفادار می‎ماند. ما دنیا را از دریچه‎ی ذهن شان می‎بینیم. گو اینکه این افراد فرق چندانی با هم ندارند. همه شبیه به هم هستند. بنابراین کسی دانش بیشتری نسبت به بقیه ندارد. و داستان ها در همان فضای وهم‎انگیز باقی می‎ماند. چون در دیالوگ با هم، چاره‎ای نمی‎یابند.

“من هیچ وقت از دریا سر در نمیارم، نمی‎دونم چه جوریه، حالا همه جمع بشن و عقلاشونو بریزن رو هم، نمی‎تونن بفهمن که این همه چوب از کجا اومده. یه چیزی تو دریاس که رو راس نیست. ظاهر و باطنشو نشون نمی‎ده، یه روز خالیه؛ یه روز پُره، یه روز همه چی داره، یک روز هیچ چی نداره، انگار با آدمیزاد شوخی می‎کنه، حالا این همه چوب رو آبه، یه دقه‎ی دیگه ممکنه یه تکه‎م نباشه.”

دریا در تمامی این روایات مانند شخصیت داستانی نقش بسیار مهمی دارد. و حضورش در فضاسازی، ماجراها، نشان دادن حال و هوای شخصیت‎ها نقش پررنگ دارد. عوامل ناشناخته همه از دریا می‏ آیند و مردم برای بهبود حالشان نیز سراغ همین دریا می‎روند.

“هر چیزم که رو خشکیه، اگه خوب فکرشو بکنی از دریاس. دریا از هیچی واهمه نداره، نمی‎ترسه، اما همه از دریا می‎ترسن.”

مجموعه داستان کوتاه “ترس و لرز” در سال ۱۳۴۷ به چاپ رسید و پس ازآن بارها تجدید چاپ شده است.

به کانال تلگرام نت نوشت بپیوندید به صفحه اینستاگرام نت نوشت بپیوندید

پاوو

برای درج دیدگاه کلیک کنید

پاسخی بگذاید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

برو بالا