سینما

نگاهی به فیلم ۵۰۰ days of summer فیلمی از مارک وب ۲۰۰۹

500 روز با سامر فیلمی از مارک وب 2009

برداشتی از ۵۰۰ روز با سامر فیلمی از مارک وب (۵۰۰days of summer 2009) سامر که می‌رفت نمی‌دانست که جانم را با خود می‌برد. از امرو می‌دانم که پاییز، بهار و زمستان هر کدام به جسمم نزدیک خواهند شد ولی روحم در اختیار تابستانی وصف ناشندی است که ۵۰۰ روز فرازمینی، این آب دریای راکد را به تلاطم انداخت و چه می‌دانست که این دریای نا آرام به کجاها منزل نخواهد گرفت.

۵۰۰ days of summer قمار عشقیِ غیر متعارف آشنایی است که روایت گر نوعی از سر در گمی رمانتیک افرادیست که در معاصریت مدرنیسم سر در سردرگمیِ خودشان، رویا پردازی‌هایی به سمت انکار خود انجام می‌دهند. جدا شدن از همه چیز و همه وجه می‌تواند راه بخش باشد و می تواند به همان اندازه تراژدیک. ۵۰۰ روز با سامر ۵۰۰ days of summer از درون صدای مردی است که پس از طول عمری بر امواجی راکد، طعم خوشی سامر را چشیده است. تمام دنیا را در نگاهش به لحظه ای سیر کرده است. صحنه سازی لبخندش، هوش که نه، مرحمی بر دردِ نیستی است که به کُنج می‌راندش. و به عقیده ساباتو مگر همین چشم‌ها و دهان نیستند که فرق ما با یک مرده اند؟ چهره‌ای که زنده است و عاشق تک تک اجزایش هستیم و لحظه ای که می‌میرد برق در چشم ها و لب ها و دهانست که جسم را ترک می‌کند.

آری سامر همه را داشت. خنده‌ای که در خورشیدش تابناک بود و نگاهش سوارانی از ارتش سرخ بود که بر دلم هجوم می‌آورد. همانند مدوسا خیره به چشمانش روزها را تیک تاکی بیهوده در مسر او می‌جستم. افسوس که طبیعت این مادیان بر منزل عواطفم گندآبراهی تاریک را پهن کرده بود. مسخ جادوی ذکاوتِ نهفته در نگاهش، خود را به مسلخِ ترس نیودش سوق دادم. و او بی هیچ نشانی مرا در هنگام فرود ضربه تنها گذاشت.

500 روز با سامر فیلمی از مارک وب 2009

۵۰۰ days of summer فیلمی از مارک وب ۲۰۰۹

وقتی همه چیزت به می گذاری و می روی، دیگر راه بازگشتی در درون وجود ندارد. شبیه به “آنتوان رو کانتن”، سر گردان. تهوعی که او را مجبور به قدم زدن در تنهاییِ عبور می‌کرد. مانند دسته سربازانی شکست خورده که بر بوویل فرود می‌آمدند و منی که اشکال به شکل جامدشان مجردی بی معنی از خودم را به پیشگاه خدایی مصلحت اندیش فدا می‌کرد.

ولی زمان می‌گذرد چه آنی پس از ۶ سال برای همیشه برود یا سامر تنها بعد از ۵۰۰ روز هم آغوش کسی دیگر باشد. تنهایی محصول لحظه است. نتهاییِ خود تحمیل شده که در فراق، لحظه را فرصت می‌کند. پالایشی است از درون. فرصتی است برای اندیشیدن و سیر کردن. پرواز از تو به دیگری؟ نه این زخم التیام نایافتنی است. تاولی همیشگی است که همیشه خون ترشح می‌کند. اما تنهایی فرصت است. پله‌ای برای شناخت بعدی. دردِ لذت بخش و خود خواسته. هم آغوشی با شیطانی است که خود فرا خواندیم.

تابستان که رفت، نگاهی سرد و تیز از دل پاییز نوازشم داد. منطقم را باز فراموش کردم. فلسفه ای که امروز به در نخواهد خود. دوباره نگاه و لبخند. جادویی که به آن، نفسم را می‌ربود. پیوندی بر دلم و شوری در ذهن، پرواز کنان به آغوشش کشیدم اما سامر که می‌رفت نمی‌دانست که جانم را با خود می‌برد. از امرو می‌دانم که پاییز، بهار و زمستان هر کدام به جسمم نزدیک خواهند شد ولی روحم در اختیار تابستانی وصف ناشندی است که ۵۰۰ روز فرازمینی، این آب دریای راکد را به تلاطم انداخت و چه می‌دانست که این دریای نا آرام به کجاها منزل نخواهد گرفت.

500 روز با سامر فیلمی از مارک وب 2009

۵۰۰ days of summer فیلمی از مارک وب ۲۰۰۹

به کانال تلگرام نت نوشت بپیوندید به صفحه اینستاگرام نت نوشت بپیوندید
برای درج دیدگاه کلیک کنید

پاسخی بگذاید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

برو بالا