تیاتر

تحلیل نمایشنامه مهمان ناخوانده اثر اریک امانوئل اشمیت، مهمانی خدا در خانه ی فروید

اریک امانوئل اشمیت

“مهمان ناخوانده” نام یکی از نمایشنامه های بحث برانگیز اریک امانوئل اشمیت نویسنده، فیلسوف و نمایشنامه نویس فرانسوی است. او که دکتری فلسفه دارد نقطه ی شروع حیات معنوی اش را گم شدن در یک بیایان دور از هر نوع آبادی ای می داند. پس نوشتن نمایشنامه ای که بر سر بود و نبود خدا بحث می کند از او چندان بعید به نظر نمی آید.

مهمان ناخوانده نام یکی از نمایشنامه های بحث برانگیز اریک امانوئل اشمیت نویسنده، فیلسوف و نمایشنامه نویس فرانسوی است. او که دکتری فلسفه دارد نقطه ی شروع حیات معنوی اش را گم شدن در یک بیایان دور از هر نوع آبادی ای می داند. پس نوشتن نمایشنامه ای که بر سر بود و نبود خدا بحث می کند از او چندان بعید به نظر نمی آید.

اشمیت خود درباره ی نمایشنامه مهمان ناخوانده می گوید: من این متن را در خلوت خود نوشته بودم، براساس یک‎ ‎نیاز درونی و شخصی، به حدی که فکر نمی‌کردم غیر از چند دوست مهربان کس دیگری‎ ‎بتواند با آن ارتباط برقرار کند‎.

مهمان ناخوانده در گیر و دار جنگ جهانی می گذرد. دکتر فروید و دخترش آنا با وجود یهودی بودن مصونیت دارند و می توانند از کشور خارج شده و به جایی امن پناه ببرند. دکتر فروید در چالش پذیرفتن این پیشنهاد است. ترک کردن سرزمین مادری و تنها گذاشتن مردم تا به سادگی کشته شوند و فرار تصمیمی نیست که دکتر فروید به سادگی قادر به گرفتنش باشد.

اما زمانی نمایشنامه حقیقتا شروع می شود که فردی ناشناس که خود را خدا معرفی می کند بر دکتر فروید ظاهر می شود. دکتر فروید که از خدا ناباوران مشهور تاریخ است خود را در چالشی بزرگ می بیند و نمایشنامه به بحث میان یک خدا و یک بنده ی بی ایمان می گذرد.

اشمیت درباره ی این نمایشنامه می گوید: «امروزه چگونه می شود ایمان داشت، در دنیای پلیدی که هنوز بمب ها ویران می کنند، تبعیض نژادی بیداد می کند و انسان ها اردوگاه های مرگ را اختراع می کنند؟ چگونه در پایان قرن بیستم، قرنی چنین جنایتکار، بازهم می توان ایمان داشت؟ چگونه می توان در برابر شر به نیکی ایمان داشت؟ در این نمایشنامه فروید و ناشناس چیزهای زیادی برای گفتن به هم دارند چراکه هیچ یک به دیگری ایمان ندارد.»

چالشی که دکتر فروید در آن قرار دارد چیزی نیست که هر انسانی بتواند از دست آن فرار کند. مسئله ی وجود یا عدم وجود خدا مسئله ایست که هر انسانی را به موضع ضعف می کشاند و دکتر فروید نابغه هم از این قاعده مستثنی نیست.

انسان چیه: دیوانه ‏ای در زندانش که بین خودآگاه و ناخودآگاهش شطرنج بازی می کنه!

اشمیت پاسخی روشن به خوانندگان و دکتر فروید نمی دهد. هدف او به وجود آوردن سوال بود و نه دادن یک پاسخ.

فروید : آنا، تو هنوز هم یه دختر بچه موندی. بچه ها خود به خود فیلسوفن، همش سوال می کنند.

آنا: بزرگ ها چی؟

فروید: بزرگ ها خود به خود احمقن، جواب میدن.

در واقع اشمیت در این نمایشنامه رویه ی کودکان را پیش می گیرد و مانند یک فیلسوف تنها سوال می پرسد و حماقت بزرگتر ها که پاسخ دادن است را مرتکب نمی شوند.

فروید در این نمایشنامه نماد یک انسان منطقی قرن حاضر است. فردی که معنویت و غریزه را کنار گذاشته و به هر چیزی جنبه ی علمی می دهد و برای توضیح و اثبات هر چیزی تنها علم را پاسخ گو می داند. انسانی که به واسطه ی این امر از آرامش جدا مانده و هیچ چیز نمی تواند او را خوشحال کند.

آنا، دختر دکتر فروید، یک منبع عاطفه است. تمام چیزی که برای انسان های فروید وار باقی مانده است. آنان نمی خواهند تنها بازمانده ی غیرعلمی وجودشان را از دست بدهند و بیمار گونه غرور انسانی خود را زیر پا گذاشته و برای بازگشت گمگشته شان هراسان درخواست می کنند.

مامور گشتاپو نماد یک قدرت است که آن منبع عاطفی را در جهت تحقق منافعشان از انسان ها می گیرد.

ناشناس یا مهمان ناخوانده نماد خداوند است برای فروید. فروید در از دست دادن آنا خدا را به یک شکل و در بازگشت او خدا را به شکلی دیگر می بیند و با او به شکلی متفاوت برخورد می کند. در صدد آزمایش خدا بودن او بر می آید و باز هم به روش های علمی می خواهد که او را بسنجد.

“آرامش زمانی است که خدواند فریاد رسی باشد اسرارامیز  نه معمایی حل شدنی.”

ناشناس در قالب خدا به فروید پاسخ می دهد:

“تو هیچ وقت من رو گم نکردی و هیچ وقت هم من رو پیدا نکردی. تو فکر می کردی که زندگی پوچه ولی الان فهمیدی که اسرارآمیزه.”

“من انسان ها رو آزاد آفریدم. من انسان ها رو از روی عشق آفریدم.”

خداوند اشمیت در این اثر تمامی پاسخ هایی که یک خداناباور به واسطه ی نبود جوابی بر آن ها خداناباور می شود را می دهد و سوالاتی نو نیز مطرح می کند.

ناشناس: احتمالا ۱۳ سالت بوده، وقتی که فهمیدی پدرت هم اشتباه می کند و حتی وقتی می دونست اشتباه می کنه، روی اشتباهش پا فشاری می کرد و تو فهمیدی او چقدر ضعف داره و متوجه شدی که پدرت داره پیر می شه، که بازوهایش دارن شل می شن، پوستش چروک می خوره، کمرش خم می شه. یک روز اومد که فهمیدی پدرت تنها یک انسانه .

فروید: اون روزی بود که بزرگ شدم.

ناشناس: واقعا؟ اون روزی بود که بچه تر از یک بچه به خدا پناه آوردی …تو خواستی ایمان بیاری چون از عاشق شدن نا امید شدی و پدرت رو با پدر ماورا الطبیعی عوض کنی. پس من تنها یک توهم ارضا کننده هستم؟ مگه نه؟

فروید: درسته

خدای این اثر همان جوابی را به فروید می دهد که ما از یک خدا انتظار داریم.

این قرن، قرن جنون انسان های متکبر خواهد بود. ارباب طبیعت: و شما زمین را آلوده می ‏کنین و ابرها رو سیاه! ارباب مواد: دنیا رو به لرزش درمی ‏آرین! ارباب سیاست: توتالیتاریسم رو اختراع می‏ کنین. ارباب زندگی: بچه ‏هاتون رو از روی کاتالوگ انتخاب می‏ کنین! ارباب بدنتون: چنان از بیماری و مرگ هراس دارین که به هر قیمتی حاضر می‏ شین زندگی رو ادامه بدین، زندگی نه، باقی موندن، بی حس مثل یک گیاه توی گلخونه! ارباب اخلاق: فکر می‏ کنین این انسان ‏ها هستن که تمامی قوانین رو درست می ‏کنن و چون همه‏ ی ارزش ‏ها یکیه، هیچی ارزش نداره! و خدای انسان ‏ها پول خواهد شد، تنها خدایی که می‏ مونه، توی تمام شهرها براش معبد خواهند ساخت، و در نبود خدا همه ‏ی فکرها پوک می ‏شن و از بین می‏ رن.

تمامی این نمایشنامه به همان شکلی است که خودش از خودش توصیف می کند. شطرنج بازی میان خوداگاه و ناخوداگاه. بغض های فروخورده ای که یک انسان از خدا می تواند داشته باشد و از سر لجبازی وجود آن بغض به او کافر شود. کفری که اغلب شبیه یک قهر بچگانه است تا یک بحث فلسفی و منطقی.

“اگه خدا در برابر من بود به جرم دادن قول های باطل متهمش میکردم. مرگ چیه؟ مرگ همون قول زندگیه، زندگی یی که این جا توی خونم، زیر پوستم می دمه. همون قولی که کسی که این قول رو به من داده سرش وای نیاستاده چون وقتی خودم رو نگاه می کنم، وقتی خودم رو توی دست های این مستی فکری رها می کنم، خوشبختی ناب زندگی کردن، هیچ حس نمی کنم فانی هستم، مرگ هیچ جا در من نیست. من مرگ رو می شناسم چون بهم یادش دادن. آیا اگه کسی چیزی به من نمی گفت من می فهمیدم که قراره یه روزی از بین برم؟ شر مرگ قول زندگی که یه کسی زده زیرش. درد چیه، مگر تمامیت یک بدن که انکار شده است؟ بدنی که برای لذت بردن به وجود آمده، یک بدن کامل، اما در واقع این بدن آسیب پذیر و نا کامله، به این بدن خیانت شده. نه، درد در گوشت حس نمی شود، چون همه ی زخم ها تنها زخم های روانی هستند. باز هم یک قول که زدن زیرش …”

ناشناس در این نمایشنامه خود را با روش های مختلف توجیه می کند و خدا جلوه می دهد که می تواند راست پنداشته شود و یا دروغ. شاید تفاوت ایمان و بی ایمانی همین باشد. راست پنداشتن پاسخ هایی که در راست بودن آن شک وجود دارد همان ایمان است و دروغ پنداشتن آن ها بی ایمانی. خداوند زمانی که آنا او را به شکل مزاحمی در پارک می بیند این گونه تصور آنا را توجیه می کند:

“هیچ کس من رو نمی بینه. همه همون تصویری رو از من دارن که دلشون می خواد یا فکرشون رو  مشغول کرده.”

این نمایشنامه را تینوش نظم جو به فارسی ترجمه کرده است و نشر نی آن را منتشر کرده است.

به کانال تلگرام نت نوشت بپیوندید به صفحه اینستاگرام نت نوشت بپیوندید
برای درج دیدگاه کلیک کنید

پاسخی بگذاید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

برو بالا