سینمای جهان

تحلیل فیلم Once Upon a Time in Anatolia روزی روزگاری در آناتولی اثر نوری بیلگه جیلان

تحلیل فیلم Once Upon a Time in Anatolia روزی روزگاری در آناتولی اثر نوری بیلگه جیلان

در فیلم Once Upon a Time in Anatolia روزی روزگاری در آناتولی، با یک سینمای قصه گو مبنی بر داستانی پلیسی-جنائی مواجهیم که خرده پیرنگ های زیادی را در جهت شخصیت پردازی آدم های قصه، در بستر خود می پروراند. قسمت ابتدائی فیلم که در تاریکی شب می گذرد، به گشت شبانه ی پلیس در جاده ختم می شود و قسمت دوم که در روشنائی روز اتفاق می افتد، به بخش های کشف جسد و کالبد شکافی می انجامد.

در فیلم Once Upon a Time in Anatolia روزی روزگاری در آناتولی، با یک سینمای قصه گو مبنی بر داستانی پلیسی-جنائی مواجهیم که خرده پیرنگ های زیادی را در جهت شخصیت پردازی آدم های قصه، در بستر خود می پروراند. قسمت ابتدائی فیلم که در تاریکی شب می گذرد، به گشت شبانه ی پلیس در جاده ختم می شود و قسمت دوم که در روشنائی روز اتفاق می افتد، به بخش های کشف جسد و کالبد شکافی می انجامد.

تحلیل فیلم Once Upon a Time in Anatolia روزی روزگاری در آناتولی اثر نوری بیلگه جیلان

نیروی پلیس (دایره ی جنائی) به همراه قاتل، بازرس و دکتر پزشکی قانونی؛ به دنبال جسد مقتول در جاده های خارج از شهر هستند. در این میان، خرده روایت هائی از شخصیت های اصلی داستان فیلم Once Upon a Time in Anatolia نقل می شود و از رازهای نهان مخوفی پرده برداری می شود. با برآمدن صبح و یافتن جسد و کالبدشکافی آن، حقایق دیگری برملا می شود و آینده در هاله ای از ابهام فرو می رود.
بیشتر بخوانید: تحلیل فیلم Mudbound لجن زار ساخته دی ریس ۲۰۱۷

مسئله ی نور، تاریکی و روشنائی در فیلم های جیلان از موضوعات مورد علاقه ی وی برای دستمایه قرار دادن مفاهیم فلسفی و مینیمال در بخش فرم است که ادامه دهنده ی مفاهیم مرگ و تولد است. شخصیت های اصلی داستان، بازرس و دکتر از دل دیالوگ هائی که بازگو می شود معرفی می شوند و بیننده را برای ورود به دنیای شخصیشان آماده می کنند.

بازرس، داستان زندگی خود و مرگ همسرش را که موعد مرگش را از قبل پیش بینی کرده، به شکل سربسته و در قالب داستانی که برای دوستش اتفاق افتاده برای دکتر بازگو می کند. دکتر، هوشمندانه و با تحلیلی موشکافانه، پرده از راز مهیب مرگ زن بر می دارد و دیدگاه بازرس را به زندگیش، در عرض چند دقیقه تغییر می دهد.
بیشتر بخوانید: معرفی فیلم I Don’t Feel at Home in This World Anymore ساخته مالکون بلیر

زن، یک خودکشی از پیش تعیین شده ترتیب می دهد تا انتقامی سخت از شوهرش؛ در جریان خیانتی که مرتکب شده و آن را موضوعی پیش پا افتاده تلقی می کند که در حالت مستی رخ داده است، بگیرد. در ادامه بازرس می پرسد: «دکتر، آیا می شه کسی خودکشی کنه فقط برای اینکه کس دیگه ای رو شکنجه بده؟!» دکتر: «مگه اغلب خودکشی ها همینجوری نیستن جناب بازرس؟!» گوئی با جواب ساده ی دکتر، سیلی محکمی به ذهن خواب آلود بازرس وارد می شود.

بازی اندازه و حساب شده ی تنر بیرسال در نقش بازرس در فیلم Once Upon a Time in Anatolia ، جلای عمیقی به قاب های محاصره شده در انزوای غریب این شخصیت ایفا می کند و آن را برای مخاطب باورپذیر و قابل درک می کند. وجود زن های غایب در ماجرا که تأثیرات مخرب یا موثر آن در روند زندگی شخصیت های داستان بارز است؛ منجر به شکل گیری تغییرات شخصیتی و تعیین کننده در آن ها می شود.
بیشتر بخوانید: معرفی فیلم I Tonya من تونیا هستم ساخته کریگ گیلسپی ۲۰۱۷

دختر کدخدا که ناگهان در سکانس خانه ی کدخدا در تاریکی با گردسوزی نورانی وارد می شود؛ تنها زن حاضر داستان است که تکلیف افراد حاضر در صحنه را روشن و روزنه ی امیدی را ایجاد می کند. بعد از حضور ماورائی وی، کنان که تا آن لحظه تن به افشای حقایق نداده نیز تسلیم می شود و اعتراف می کند.

زن همواره در سینمای جیلان، نقشی تعیین کننده دارد و مظهری از زیبائی است. اتمسفر کلی فیلم در بطن لوکیشن هائی طبیعی و به غایت تسکین دهنده شکوفا می شود. ما با دشت هائی رها و زیبا که در تاریکی شب با نورهای خیره کننده ی ماشین های پلیس که دشت را در مایه هائی از سبز پخته فرو می برند، روبرو هستیم و باد که عنصر قدرتمند و بی بدیل این پرداخت است.

حضور چشمه های کوچک آب، از قاب های دوربین جیلان، تابلوهای ساده و مینیمال می آفریند و سینمای تارکوفسکی و کیارستمی را بیاد می آورد. صحنه های دو نفره و صحنه هائی که در اتومبیل می گذرد، با ترفند استفاده از قاب های مدیوم و کلوزآپ که بخش اعظمی از فیلم Once Upon a Time in Anatolia را شامل می شود، به نتیجه می رسند. به این ترتیب با میزانسنی سیال مواجهیم که از فضائی ایستا به فضائی پویا رهنمون می شود.
بیشتر بخوانید: معرفی فیلم Girl with a Pearl Earring دختری با گوشواره مروارید کاری از پیتر وبر

شخصیت های فیلم Once Upon a Time in Anatolia روزی روزگاری در آناتولی، گوئی همه در تاروپود یک زندگی اجباری اسیر شده و راه رهائی ندارند. پلیس که برای گریز از شرایط زندگیش (بیماری لاعلاج پسرش) به کار پناه آورده و دکتر که پس از جدائی از همسرش با اینکه در شهر بزرگ شده و تحصیلکرده است؛ به آن روستای دورافتاده مهاجرت می کند. بازرس که با خطای بزرگی که مرتکب شده و شاید پهلو به هامارتیا می زند؛ خواب و خوراک ندارد و در بن بستی اخلاقی اسیر شده و در حال زجر کشیدن است. دختر کدخدا که با آن همه زیبائی در آن دهکده ی پرت، در حال رکود و پوسیدن است؛ درونمایه ی این شخصیت ها را به شخصیت های آثار چخوف نزدیک می کند و از آن ها تصویری امپرسیونیستی می سازد.

انسان های مانده در گلی که توانائی خروج از موقعیت بحرانی شان ندارند و بعضاً منفعلند. در این سیستم همه تن به شرایط می دهند؛ حتی دکتر که در سکانس پایانی با تمام اعتقادی که به جریان کالبدشکافی دارد و به کرات در بحث های خود با بازرس روی آن تأکید می کند، در پایان ترجیح می دهد با نادیده گرفتن حقیقت زنده به گور شدن یاشار، پرونده ی قتل را ببندد و با لکه ای که از خون جسد بر صورتش پاشیده می شود؛ او هم یکی از کسانی تلقی شود که دستش به خون آغشته می شود.
بیشتر بخوانید: معرفی فیلم Jumanji: Welcome to the Jungle جومانجی: به جنگل خوش آمدید ۲۰۱۷

در صحنه ی پایانی، با عبور زن یاشار و فرزندش که مشخص می شود، فرزند کنان است در خیابانی مملو از شور زندگی مواجهیم که از p.o.v دکتر روایت می شود. دکتر، با سیمائی آرام و صادق همان دکتر واقع بین فیلم Once Upon a Time in Anatolia است که ترجیح می دهد با کتمان حقیقتی که کمکی به حل ماجرا نمی کند؛ یک زندگی تباه شده را امیدوارانه در مسیر روشنی قرار دهد. دکتر برخلاف آنچه در سطح مطرح می شود؛ تا پایان صادقانه بر سر اعتقاد خویش می ایستد و در جریان معیوب آن سیستم حل نمی شود.

آنچه سینمای جیلان را به سمت یک بستر شخصی رهنمون می کند، درک ادبی وی در بکارگیری سکانس های صحیح در کنار هم در بخش تدوین است که روایت را سیال و روان می کند؛ گوئی کتابی با تمام زیر و بم های ادبی آن در حال خوانش است. در سکانسی که پلیس در حال جستجو در دشت های اطراف است، بعد از ضرب و شتمی که پلیس با کنان انجام می دهد، یکی از مأموران، درخت سیبی را تکان می دهد و سیب های زیادی از آن به زمین می ریزد. یکی از سیب ها می غلتد و در آب زلال می افتد و در نهایت کنار سیب های دیگر متوقف می شود؛ گوئی توصیفی نمادین و ادبی در جریان است که درونمایه ی فیلم Once Upon a Time in Anatolia را به نمایش می گذارد.
بیشتر بخوانید: تحلیل فیلم The Disaster Artist هنرمند فاجعه به کارگردانی جیمز فرانکو ۲۰۱۷

تمسک به موقعیت هائی کمدی مثل وقتی که بازرس در حال تنظیم گزارش کشف جسد است و از تشابه جسد به کلارک گیبل می گوید و فضای جدی و هراس آور را می شکند، جایگزینی دیالوگ های روزمره بین پلیس ناجی و مأمورانش به جای دیالوگ هائی عمیق، وجود شخصیت پردازی های دقیق نسبت به پلاتی منسجم، عدم قطعیت و ایجاد تعلیق، وجود بینامتنیت و هجو موقعیت ها، پرداخت سینمایی جیلان را به آثار پست مدرن نزدیک می کند که در قالب ژانر نوآر با فضاهای اکسپرسیونیستی و تضاد شدید نور و تاریکی، خودنمایی می کند.

برای درج دیدگاه کلیک کنید

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

برو بالا