تیاتر

تحلیل نمایشنامه ریچارد سوم اثر جاودانه ی ویلیام شکسپیر، اسب! اسب! پادشاهی ام برای اسب! اسب…

ریچارد سوم اثر جاودانه ی ویلیام شکسپیر

ریچارد سوم اثر درخشان ویلیام شکسپیر، از سری نمایشنامه های تاریخی این درام نویس بریتانیائی است که بین سال های ۱۵۹۲-۱۵۹۳ به نگارش درآمده است.

ریچارد سوم اثر درخشان ویلیام شکسپیر، از سری نمایشنامه های تاریخی این درام نویس بریتانیائی است که بین سال های ۱۵۹۲-۱۵۹۳ به نگارش درآمده است. این شاهکار بی نظیر شکسپیر، یکی از پیچیده ترین، پرشخصیت ترین و در عین حال پر جسدترین درام های وی است که شامل پنج پرده، بیست و پنج صحنه، سی و سه شخصیت اصلی و چندین شخصیت فرعی است که در زمان ها و مکان های متفاوتی می گذرد و تاریخ شوم سلطنت و افول یورک ها بر انگلستان را شرح می دهد.

پیرنگ: ملکه مارگریت (همسر هنری ششم)، فرزند پسری برای هنری ششم می آورد و ریچارد یورک که مدعی تاج و تخت است، با آمدن این پسر، امید جانشینی خود را از دست می دهد. جنگ بین ریچارد یورک که طرفدارانش را با علامت گل سفید می شناختند و هنری لنگستر با نماد گل سرخ آغاز می شود. (جنگ گل ها، واقعه ی تاریخی  دردناکی بود و دوران سیاهی در تاریخ انگلستان را رقم زد که قتل و خشونت و خونریزی های بی سابقه ای در آن رخ داد. در این دوران پدر، پسر خود را می کشت و پسر بر علیه پدر می جنگید و برادر بر علیه برادر می شورید؛ که اساس نمایشنامه هم بر همین پایه است.) ریچارد یورک و پسر کوچکش به دست ملکه مارگریت و متحدینش به قتل می رسند. اما چندی بعد یورک ها پیروز می شوند و دوباره شکست می خورند. طرفداران لنگستر دست به شورش می زنند و هنری شاه دوباره بر تخت سلطنت می نشیند. چندی بعد خاندان یورک به قدرت می رسند و هنری شاه را زندانی می کنند و ملکه مارگریت با پسرش شاهزاده ویلز فرار می کند تا به نیروهای خود در تیوکزبری بپیوندد. جنگ تیوزکربری هم به شکست مقابل لنگسترها می انجامد. ملکه و شاهزاده دستگیر می شوند و نزد ادوارد ششم (فرزند امیر یورک) و برادران کوچکترش کلرنس و گلاستر (ریچارد سوم) آورده می شوند. سه برادر به خون بهای پدر، شاهزاده ویلز جوان را که همسری به نام لیدی آن داشت، می کشند. اما گلاستر به این انتقام و خونریزی راضی نمی شود و هنری ششم را نیز در زندان می کشد و از اینجا خونریزی های وحشیانه ی ریچارد سوم آغاز می شود. بعد از آن لیدی آن همسر شاهزاده ویلز مرده را با مکر و حیله، به همسری خود در می آورد و او را می کشد و همین طور برادران ملکه الیزابت (همسر ادوارد شاه، برادر بزرگش) را و پسران کوچک الیزابت یعنی برادر زاده هایش را. در داستان واقعی تاریخی انگلستان، نفرتی که از این فاجعه در افکار عمومی نقش بست خاطرات تاریک و منفوری را در خود دفن کرد. گفته می شود ریچارد آنها را کشت و در سوراخی در برج لندن پنهان کرد. خاطره کشتار و مدفون کردن دو نوجوان بی گناه توسط ریچارد سوم هرگز از ذهن مردم بیرون نرفت و داستان غم انگیز آن با عنوان “شاهزاده ها در برج” در فرهنگ عمومی مردم باقی ماند. در ادامه گلاستر، برادر دیگرش کلرنس را نیز با مکر و حیله و افترا به قتل می رساند و تمام کسانی را که مانعی بر سر راهش برای رسیدن به قدرت قلمداد می شوند نیز می کشد. ریچارد متحدی دارد به نام باکینگهام که پسر عمویش است و فداکاری ها و نقشه های بسیاری برای رسیدن او به قدرت را تعبیه کرده و انجام داده است؛ اما ریچارد سرانجام به وعده هائی که به او داده عمل نمی کند و باکینگهام بر ضد او می شورد و با مخالف ریچارد (ریچموند) که سرداری پاک دل و قوی است متحد می شود اما در میان راه کشته می شود. گلاستر با ریچموند وارد جنگ می شود و با آنکه از نیروی قدرتمند و مضاعفی نسبت به سپاه ریچموند برخوردار است اما به سرعت شکست می خورد و به جائی می رسد که هیچ چیز و هیچ کس برایش باقی نمی ماند حتا اسب خود را هم از دست می دهد و حاضر می شود تمام سلطنتش را برای حفظ جانش با یک اسب تاخت بزند؛ اما باز هم متحدی نمی یابد و به دست ریچموند کشته می شود. شب قبل از جنگ، ارواح تمام کسانی که به دست شیطانی ریچارد سوم به قتل رسیده اند در خواب بر او ظاهر می شوند و مرگ مفلوکانه اش را نوید می دهند.

نمایشنامه ی ریچارد سوم اثر شکسپیر از نظر انسجام و ساختار نمایشی و پیگیری منطقی روابط علی که از پی ایجاد موقعیت ها و دسیسه ها به درستی ایجاد می شوند و به دست شخصیت های نمایش بویژه ریچارد شرور رقم می خورند، از جمله آثار غنی و کامل ویلیام شکسپیر به شمار می رود که کار را برای اجرای آن بعنوان درامی تراژیک و پر صحنه، بسیار سخت و پیچیده می کند. داستان نمایش که بر بستر قدرت و سیاست شکل می گیرد؛ به فرصت طلبی های بیمارگونه ی گلاستر می پردازد که در ابتدای نمایش، معرفی کاملی از خود به دست می دهد و به گره گشائی از حوادث دردآور بعدی می انجامد.

گلاستر: – من که برای اظهار عشق به آئینه ای آکنده از عشق خلق نشده ام؛ من که سخت و گستاخانه پایمال شده ام و آن شکوه را در عشق ندارم که در برابر پری هوس باز خوش خرامی بخرامم؛ منی که از حصه ی عادلانه ی خویش محروم مانده ام و چهره ام فریب طبیعت ریاکار را خورده است. زشت هستم و تکامل نیافته و قبل از زمان خویش به دنیای ذیروح فرستاده شده ام؛ در وضعی که نیمی از من به دشواری تکامل یافته بود و آنها چنان ناقص و بی تناسب که هنگام توقف در کنار سنگ ها، آنها به سویم زوزه می کشند.

و

– از آن رو که نمی توانم در این روزهای خوش و زیبا عاشقی باشم، عزم جزم کرده ام تا نشان دهم که انسانی شریر و پست هستم و از لذات بیجای این روزها متنفرم. توطئه ها چیده ام و تدارکات خطرناک دیده ام.

از صحبت های گلاستر که به شکل حدیث نفس بیان می شود و مخاطب را به پنهانی ترین لایه های شخصیتیش هدایت می کند که در خلوت خود به شکل رازی محرمانه با مخاطب در میان گذاشته می شود و باعث می شود ماجرا از زبان اول شخص روایت شود و همدردی مخاطب را برانگیزاند، می توان به انگیزه های شیطانی ریچارد و میل سیری ناپذیر و اراده ی فولادینش در قتل و کشتار و جنایت برای دست یابی به قدرت پی برد. ریچارد که با داشتن این پیشینه ی تلخ و تاریک، پا به عرصه ی درام می گذارد؛ با بی عدالتی ازلی مواجه شده و چیزی برای از دست دادن ندارد و از آنجا که در هیئتی ماکیاولیستی خود را برای داشتن بهترین موقعیت ها محق می داند از هیچ شقاوتی فروگذار نمی کند. در طبیعتی که خیر نتواند چیره شود سرانجام شر غالب می شود. فرانسیس بیکن در مقاله ی خود در باب بی قوارگی (on deformity) می نویسد: اشخاص بی قواره عموماً با طبیعت نیز رفتاری بی قواره دارند. به همان نحو که طبیعت آنها را بی قواره آفریده، آنها نیز با طبیعت چنین رفتاری دارند. از عاطفه ی طبیعی به دورند و از این رو به فکر انتقام از طبیعت هستند. بی قوارگان برآنند که به هر نحوی خود را از حقارت برهانند. ریچارد شخصیتی بیمارگونه است که خود را حقیر می داند و در بخشی می گوید: حالا که تقدیر چهره ام را چنین کرده، بگذارید جهنم به ذهن بیمار پاسخ دهد. و البته این تفسیر راه را برای تفسیر فرویدی هم باز می گذارد. فروید معتقد است افرادی که اندام از ریخت افتاده دارند، چون رنج و سختی بسیار کشیده اند، توقع دارند در اجرای قوانین استثناء باشند. ریچارد هم شخصیتی است که چهره ای دوست نداشتنی ندارد، به همین دلیل نمی پذیرد کسی با او مخالفت کند. همان طور که از صلح بیزار است چون نقص اندام، گوژپشتی و کوتاهی قدش را به خاطر می آورد اما در جنگ با هر مردی می توانست به ستیز برخیزد زیرا خوی جنگ جوئیش به او مهارت در رزم را یاد داده بود. از منظر دیگری در تحلیل روانشناختی، در رفتار و شخصیت ریچارد، اختلال آنتی سوشال نیز به وضوح قابل بررسی است. ویژگی اصلی این اختلال، یک الگوی فراگیر از بی اعتنائی و تجاوز به حقوق دیگران است. این افراد در به بازی گرفتن دیگران استادند و به راحتی می توانند دیگران را برای شرکت در طرح هائی برای بدست آوردن پول، مقام و شهرت که نزدیکترین راه برای رسیدن به هدف شمرده می شود، راغب سازند. طرح هائی که غالباً به خسارت مادی یا اجتماعی یا هر دو می انجامد. این شخصیت ها معمولاً با ظاهری عادی و حتی فریبنده و راضی کننده مشاهده می شوند. در بسیاری از بخش های نمایشنامه شاهد این رفتار متظاهرانه ی ریچارد هستیم که خود به آن اعتراف می کند و آن را یک امر طبیعی جلوه می دهد.

گلاستر: ظلم را من می کنم و آنگاه قبل از همه داد و بیداد راه می اندازم. فتنه هائی پنهانی که من به راه می اندازم، به حساب سنگین دیگران می گذارم. در مقابل عده ی بسیاری آدم ساده لوح، چون هستینگر داربی و باکینگهام بر سرنوشت کلرنس که خودم به تاریکی اش افکندم، اشک می ریزم و به آنها می گویم که ملکه و متحدین او پادشاه را برعلیه برادرم برانگیختند. آنها اینک قبول می کنند و بدین وسیله مرا بر می انگیزند تا از ریورز و آن و گری انتقام بگیرم. اما آن وقت من آهی می کشم و با نقل کردن قسمتی از کتاب مقدس به آنها می گویم که خدا به ما امر کرده در مقابل بدی، نیکی کنیم. شرارت برهنه و آشکار خود را با قطعات عجیب قدیمی که از کتاب مقدس دزدیده شده می پوشانم و در برابر دیگران همچون قدیسی به نظر می آیم؛ آن هم هنگامی که بیش از همیشه نقش شیطان را بازی می کنم.

در مکتبی سیاسی که نیکلا ماکیاولی سیاست مدار و فیلسوف ایتالیائی در کتاب شهریار (The Prince) خود مطرح می کند، هدف عمل سیاسی را دستیابی به قدرت می‌داند و بنابراین، آن را محدود به هیچ حکم اخلاقی نمی‌داند و در نتیجه به کار بردن هر وسیله‌ای را در سیاست برای پیشبرد اهداف مجاز می‌شمارد و بدین گونه سیاست را به کلی از اخلاق و مذهب جدا می‌داند. ماکیاولی معتقد است، زمامدار اگر بخواهد باقی بماند و موفق باشد نباید از شرارت و اعمال خشونت آمیز بترسد. زیرا بدون شرارت، حفظ دولت ممکن نیست. حکومت برای نیل به قدرت، ازدیاد و حفظ و بقای آن مجاز است به هر عملی از قبیل کشتار، خیانت، ترور، تقلب و … دست بزند و هرگونه شیوه‌ای را حتی منافی اخلاق و شرف و عدالت برای رسیدن به هدفش روا می‌دارد. این مکتب بر این باور است که رجال سیاسی باید کاملاً واقع‌بین و مادی و جدّی باشد، آنگونه سخت‌گیر باشد که اگر تکالیف دینی، اخلاقی و احساسات سد راه او شود؛ از آنها صرف ‌نظر کند و هدفی جز رسیدن به مقصود نداشته باشد. چون انسان، موجود سیاسی و فطرتاً شرور است لذا برای علاج شرارت انسان حکومتی مقتدر و مستبد لازم است. پس هدف وسیله را توجیه می کند. یکی از یافته های قابل ملاحظه در افراد مبتلا به اختلال آنتی سوشال نیز، فقدان پشیمانی برای اعمالی است که انجام داده اند. به نظر می رسد این افراد فاقد وجدان هستند. شکسپیر به کرات در طول نمایشنامه به این مفهوم اخلاقی رجوع می کند که همان طور که ذکر شد وامدار هر دو عامل شخصیتی ماکیاولیستی و اختلال آنتی سوشال است. در صحنه ای که دو قاتل به فرمان ریچارد مأمور شده اند تا کلرنس را به قتل رسانند، بحث فلسفی جالبی بین دو قاتل شکل می گیرد که بسیار واقعی و باورپذیر نوشته شده است و مهارت خارق العاده ی شکسپیر را در پروراندن شخصیت هائی پلید، واقعی و بدون هیچ حاشیه و اغراق، پر رنگ می کند که به نظر می رسد تداوم پایدار آن قرن ها بعد در قلم داستایوسکی ظهور می کند. وقتی دو قاتل مشغول مذاکره بر سر چگونه کشتن کلرنس هستند در حالیکه کلرنس خواب است، قاتلِ اول با اینکه او را در خواب بکشند مخالف است چون در روز قیامت خواهد گفت وقتی که خواب بوده است کشته شده است و این ناجوانمردانه است. قاتل دوم با شنیدن کلمه ی قیامت دچار نوعی ندامت می شود و از کشتن کلرنس منصرف می شود. پس لحظه ای مکث می کنند:

قاتل دوم: هنوز بعضی از آثار ناچیز عذاب وجدان درونم هست.

قاتل اول: پاداشمان را پس از انجام کار به یاد آر.

قاتل دوم: قسم به حضرت مسیح که او خواهد مرد. پاداش یادم رفته بود.

قاتل اول: اکنون وجدانت کجاست؟

قاتل دوم: توی کیسه ی امیر گلاستر.

قاتل اول: پس زمانیکه او کیسه را شل می کند تا به تو پاداش دهد، وجدانت بیرون می پرد.

قاتل دوم: بگذار بپرد! آنهائیکه وجدان را به خدمت می گیرند یا کمند یا اصلاً وجود ندارند.

قاتل اول: اگر دوباره بسراغت بیاید چطور؟

قاتل دوم: سروکاری با آن نخواهم داشت. چیز خطرناکیست. آدم را بزدل می کند. آدم نمی تواند دزدی کند، مگر آنکه وجدان جلویش را بگیرد. نمی تواند دشنام دهد، مگر آنکه وجدان جلویش را بگیرد. وجدان روحی است بسیار شرمگین و فروتن که در سینه ی انسان عصیان می کند. برای انسان موانع بسیار می تراشد. یکبار مجبورم کرد کیسه ی طلائی را که پیدا کرده بودم، به صاحبش پس دهم. هر کس وجدان داشته باشد، گدا می شود. وجدان را به عنوان چیزی خطرناک از تمام قصبات و شهرها رانده اند و هر کسی که قصد زندگی خوش دارد، می کوشد به خود متکی باشد و بی وجدان زندگی کند.

قاتل دوم با اینکه در قتل کلرنس شرکت می کند اما در پایان از کارش پشیمان می شود و از خیر پاداش هم می گذرد. بی وجدانی، قساوت و شرارتی که ریچارد بدون کوچکترین ترحمی بر افرادی که مانعش می شوند، روا می دارد؛ یک نتیجه ی اخلاقی با خود به همراه دارد. ریچارد شیطانی تا کجا قرار است پیش رود؟ با اینکه تمام فریبکاری ها و جنایاتش به ثمر می رسند، اما تنها دو سال می تواند سلطنت کند و در سی و سه سالگی در کارزاری که همه چیز به نفعش است با سرعتی باورنکردنی سقوط می کند و کشته می شود. ریچارد هم به لحاظ اینکه شخصی کریه و گوژپشت است و هم به لحاظ اینکه پادشاهی و قدرت در ذات خود تنهائی و انزوا می آورد  یک شخصیت تنها و جدا افتاده است که شقاوت و پلیدیش آن را دو چندان می کند. شکسپیر در بطن تراژدی های خود و بخصوص ریچارد سوم مفهوم تازه و عمیقی را بسط می دهد. از این قرار که انسان با پی بردن به خواست و اراده اش در می یابد که تنهاست و اگر این انسان شخصی باشد که پادشاه است یا به سودای شاهی دست به اعمالی ضد قوانین و عرف جامعه  می زند و حتا در مقام پادشاهی برای نجات مردمش دست به فداکاری هائی می زند که با قتل و کشتار همراه است، در هر حال در بطن ماجرا بواسطه ی قدرت آزادی که دارد و اجباری برای رعایت کردن قوانین ندارد، از مردم عادی متمایز می شود و همواره تنها می ماند. در این راه گناه و قصور شاه هر چه باشد – غصب سلطنت، قتل به نام قانون، جاه طلبی جنایت بار، حیله گری-، در هر حال به نابودی شاه می انجامد و نمایانگر قربانی شدن کسی است که برای شاه شدن قانون شکنی کرده است. یونانیان این تجاوز از آرمان جماعت و ارزش های مقبول را Ubris می نامیدند. ریچارد سوم تنها در صحنه ی آخر در میدان جنگ که تنها و درمانده شده است؛ بدون اسب و متحدی در انتظار مرگ است و با خاطره ی ترسناکی که از خواب دیشبش در محاصره ی ارواح انسان های بی گناهی که به قتل رسانده، برایش باقی مانده و او را در جهنم عذاب روحی فرو برده؛ وجدان خفته اش بیدار می شود. اما دیگر دیر شده است و سرنوشت می تواند همان قدر ظالم باشد که عاقبت شیطانی مثل ریچارد را هم جا بگذارد و در اعماق دره های سرد و تاریک خود فرو برد.

پی نوشت:

فرانسیس بیکن: فیلسوف، سیاستمدار، دانشمند، حقوق‌دان و نویسنده انگلیسی بود. بسیاری وی را محور اصلی تحول فکری در قرون وسطی می‌دانند تا جایی که او را از بانیان انقلاب علمی می‌شمارند و پایان سلطه کلیسا بر تفکر را به اندیشه‌های او نسبت می‌دهند. (ویکی پدیا)

منابع:

شکسپیر، ویلیام. (۱۳۴۳). ریچارد سوم، ترجمه ی دکتر رضا براهنی. انتشارات امیرکبیر

هاموند، آنتونی. مقاله ی نگاهی به نمایشنامه و شخصیت ریچارد سوم، تلخیص و ترجمه از ابوالفضل حری

دووینیو، شارل. مقاله ی شخصیت جنایتکار، تر جمه ی جلال ستاری

یوسفی، مریم. مقاله ی اختلال شخصیت ضد اجتماعی (آنتی سوشال)

قاضی ربیحاوی، مقاله ی ریچارد سوم؛ ظهور و سقوط ماکیاولیسم بر صحنه تئاتر لندن

مقاله ی ماکیاولیسم ( Machiavellism ). پرتابل جامع علوم انسانی

به کانال تلگرام نت نوشت بپیوندید به صفحه اینستاگرام نت نوشت بپیوندید
برای درج دیدگاه کلیک کنید

پاسخی بگذاید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

برو بالا