ادبیات

نقش خواننده در معنا سازی متن، بر روی من گشوده است و به من اجازه می‌دهد به آن چه او فکر می‌کند فکر کنم.

نقش خواننده در معنا سازی متن

یاکوبسن عقیده داشت که سخن ادبی به دلیل آن که “معطوف به پیام” است با اشکال دیگر سخن فرق دارد. شعر قبل از آن که درباره شاعر، خواننده، یا جهان باشد از خودش حرف می زند یعنی از فرم و معنای ادبی خود. این نظریه بر فرمالیسم تاکید دارد.

یاکوبسن عقیده داشت که سخن ادبی به دلیل آن که “معطوف به پیام” است با اشکال دیگر سخن فرق دارد. شعر قبل از آن که درباره شاعر، خواننده، یا جهان باشد از خودش حرف می زند یعنی از فرم و معنای ادبی خود. این نظریه بر فرمالیسم تاکید دارد. اما اگر فرمالیسم را کنار گذاریم و به چشم اندازی که با خواننده و مخاطب اتخاذ می شود نظر افکنیم. تمام نظریه یاکوبسن تغییر می کند، یعنی باید گفت که شعر تا زمانی که خوانده نشود احراز موجودیت نمی تواند بکند. این خوانندگان هستند که معنای شعر را مورد بحث قرار می دهند. لذا گیرنده در اغلب اوقات، فعالانه در ساختن معنا دخیل است. حتی این نظریه صرفا خواننده را دریافت کننده معنایی مدون شده نمی داند بلکه وی را در ساختن معنا، عاملی فعال به شمار می آورد. در چشم انداز نقد معطوف به خواننده، معنای متن هیچ گاه خود به خود تدوین شده و مشخص نیست. این خواننده است که باید برای تولید معنا بر روی نظام متنی کار کند.

بنا بر نظر “وولفگانگ آیزر” متون ادبی همواره “سفیدخوانی” هایی دارد که تنها توسط خواننده امکان پر شدن اش است. اگر در تفسیر دو بند شعر متوجه ارتباط بین بندها نشویم. عمل تفسیر، از ما می طلبد که این سفید خوانی را پر کنیم. در این میان دو مطلب است که حول این نظریه می چرخد.نخست آن که آیا این خود متن است که عمل تفسیر در خواننده را به جریان می اندازد و یا این که استراتژی های تفسیری خواننده است که به معنا سازی می پردازد. در این مورد یکی از نظریه پردازان به نام “اومبرتو اکو” متون را به دو صورت باز و بسته مطرح می کند. گفته:بعضی متون باز هستند یعنی مخاطب را در تولید معنا به یاری می طلبد و در مقابل آن برخی متون بسته اند یعنی واکنش مخاطب را از قبل تعیین کرده اند. “جرالد پرنس” به نکته ای اشاره می کند که بسیار موشکافانه است و این که چرا هنگامی که به بررسی رمان ها می پردازیم در پی آن هستیم که انواع راوی را شناسایی نماییم و آن ها را از یکدیگر تفکیک دهیم حال آن که هیچ گاه در مورد انواع مختلف اشخاصی که راوی خطاب بدان ها سخن می گوید سوالی پرسیده نمی شود. لذا باید توجه داشت که میان خواننده و مخاطب روایت همواره تفاوت هایی وجود دارد. راوی ممکن است مخاطب روایت را برحسب جنسیت (خانم محترم) و یا نژاد(سفید) و… مشخص کند بدیهی است که ممکن است خواننده با شخص مورد خطاب راوی منطبق باشد و یا نباشد. و خواننده زن باشد اما مخاطب روایت به طبقه آقابان محترم اشاره داشته باشد. این تفاوت ها از دید برخی نظریه پردازان، ندید گرفته شده است.

یک اصطلاح رایج در این زمینه مورد توجه است و آن “پدیدار شناسی” است. گرایش فلسفی مدرنی که در تعیین معنا و دریافت آن بر نقش محوری خواننده تاکید می کند. “پولت” در این زمینه می گوید: بر روی من گشوده است و به من اجازه می دهد به آن چه او فکر می کند فکر کنم. این نوع اندیشه را “لو گو سانتر”می نامند چرا که فرض بر این است که معنا حول “شخص متعالی” یعنی نویسنده متمرکز است و می تواند بار دیگر حول شخص دیگری یعنی خواننده نیز تمرکز یابد.

دیدگاه کلی “هانس رابرت یاس” از واضعان برجسته آلمانی، با اصطلاح او “افق انتظارات” وی بیان می شود و آن را در توصیف معیارهایی به کار می برد که خوانندگان برای داوری متون ادبی در هر دوره خاص مورد استفاده قرار می دهند. معیارهایی که به خواننده کمک می کند تا تصمیم بگیرد چگونه یک شعر را مثلا شعری حماسی یا تراژیک را داوری نماید. لذا ممکن است تفسیر یک شعر در چارچوب افقی خاص صورت گیرد و معیارهایی را بررسی نماید که مبتنی بر ارزش هایی خاص هستند. و یا تفسیر شعری در قرن هجدهم اگر در قرن نوزدهم نیز بار دیگر مطرح شود در چارچوب افق انتظاراتی تغییر یافته بنا نهاده شود. افق انتظارات اولیه تنها بیان می کند که یک اثر به هنگام آفرینش خود چگونه تفسیر می شده است اما معنای آن را به صورت نهایی مشخص نمی کند. لذا ما هرگز نمی توانیم معنایی نهایی برای یک اثر تبیین کنیم و آن را جمع بندی نماییم. این کار به معنی نادیده گرفتن شرایط تاریخی خودمان است. پس چند خواننده اعتبار می یابند و ما نمی دانیم که اعتبار کدام یک از آن ها مرجح است. اعتبار نخستین خواننده و یا ترکیبی از عقاید خوانندگان در طول زمان؟

در بین تمامی نظریه های معطوف به خواننده نورمن هالند و دیوید بلیچ دریافت های خود را نسبت به نظریه خواننده از روانشناسی اخذ کرده اندو بر این باورند که هر متنی مطابق با درونمایه هویتی پردازش می شود. ترس ها و آرزوهای مان زندگی روانی ما را شکل می دهند. بلیچ نیز مبحث “واکنش ذهنی” را تشریح کرده و ساختارهای ذهنی را در دریافت متن،موثر می داند. اینکه تفسیر متون خاص با هر نظام فکری (اخلاقی،مارکسیستی،روانکاوی و …) فردیت ذهنی یک واکنش شخصی را انعکاس می دهد لذا اگر آیزر و باس به توصیف فرآیند خواندن بر اساس آگاهی خواننده پرداختند و یا ریفاتر خوانده و دریافت او را مبنی بر نوعی توانش ادبی ویژه او می شمارد. هالند و بلیچ آمریکایی خواندن را فرآیندی نامیدند که نیازهای روانشناختی خواننده را ارضاء می کند. لذا دیگر نمی توانیم در باره متنی صحبت کنیم در صورتی که سهم خواننده در آن نادیده گرفته شود.

به کانال تلگرام نت نوشت بپیوندید به صفحه اینستاگرام نت نوشت بپیوندید
برای درج دیدگاه کلیک کنید

پاسخی بگذاید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

برو بالا