تیاتر

تحلیل نمایشنامه ی سیزوئه بانسی مرده است اثر آثول فوگارد، تو در عکس ها نیستی، وقتی آنها مرا شبح خطاب می کنند.

سیزوئه بانسی مرده است اثر آثول فوگارد

نمایشنامه ی سی زوئه بانسی مرده است نوشته ی هارولد آثول لانیگان فوگارد، نویسنده ی آزادیخواه آفریقای جنوبی، درامی جذاب و پرحادثه است و مثل اکثر آثار فوگارد به مبارزه با آپارتاید و تبعیض نژادی می پردازد که همواره در کشورش با سانسور یا ممانعت در اجرا مواجه شده است.

نمایشنامه ی سی زوئه بانسی مرده است نوشته ی هارولد آثول لانیگان فوگارد، نویسنده ی آزادی خواه آفریقای جنوبی، درامی جذاب و پرحادثه است و مثل اکثر آثار فوگارد به مبارزه با آپارتاید و تبعیض نژادی می پردازد که همواره در کشورش با سانسور یا ممانعت در اجرا مواجه شده است.

فوگارد اغلب به خاطر دیدگاه سیاسی خلاف نظام و مبارزه با کالوینیسم تحت تعقیب و تبعید بود و به خودسانسوری از طرف نظام ترغیب می شد. ساختار ادبیات نمایشی آن بسیار ساده و محاوره ای و برگرفته از رئالیسم کثیف است که داستان افرادی معمولی از طبقه ی کارگر را روایت می کند که زیر فشار استثمار، رو به اضمحلال می روند و تنها گناهشان رنگ سیاه پوستشان است که آنها را در محاصره ی ظلم و تحقیر سفیدها قرار می دهد. استایلزِ عکاس (راوی داستان) که کاراکترش از شخصیت واقعی جان کافی (از اعضای گروه فوگارد) گرفته شده است، کارگر سابق کارخانه ی اتومبیل سازی فورد است که زیر استثمار کار زیاد و مزد کم در حال نابودی است. پس علیه این نظام فرسوده دست به قیام می زند و با تلاش بسیار یک عکاسی در شهر محل اقامتش پورت الیزابت، باز می کند. سی زوئه بانسی کارگر فقیر سیاه پوستی است که یکی از مشتریان استایلز است و داستان زندگیش روی عکس هائی که استایلز از او می گیرد و نامه ای که سی زوئه برای همسرش به همراه عکس ها ضمیمه می کند، روایت می شود. سی زوئه که در شهر کوچک کینگ تاون با همسر و چهار فرزندش زندگی می کند به دلیل فقر و بیکاری عازم پورت الیزابت که شهر بزرگ تر و پرکارتری است، می شود اما به دلیل نداشتن دفترچه ی تشخیص هویت مخصوص سیاهان پورت الیزابت دستگیر و دفترچه اش مهر باطل می خورد. در ادامه با بونتو که یکی از دوستان دوستش زولا است آشنا می شود که درگیر جریان مهیج دیگری می شوند. آنها در راه بازگشت از کافه ای، در یکی از کوچه پس کوچه های تاریک با جسد خون آلود مردی سیاه پوست مواجه می شوند. سی زوئه که انسانی پاک و اخلاق گراست پیشنهاد می کند به پلیس یا خانواده ی مقتول اطلاع دهند اما بونتو تصمیم به ترک محل دارد تا اینکه دفترچه ی تشخیص هویت سیاه پوست مرده (رابرت سوئه لینزیما) را پیدا می کند، آن را بررسی می کند و در میابد فرد مورد نظر دارای جواز کار و اقامت همان شهر است و تصمیم می گیرد دفترچه را به نفع سی زوئه جعل کند تا او بتواند با هویت فرد مورد نظر در آن شهر بماند و به زندگیش ادامه دهد. در بطن فضای جدی و خفقان آور ساختار نمایشنامه که مسئله ی تبعیض نژادی را مطرح می کند تا علاوه بر یک مسئله ی عمیق انسانی، یک معضل شدیداً سیاسی نیز تلقی شود؛ با محوریت یک تم اصلی مواجه هستیم که از بر این مفاهیم بنیادین شکل می گیرد و رشد می کند و تبدیل به مسئله ای بغرنج تر می شود که زائیده ی همان شرایط است: بحران هویت. سیزوئه بانسی شخصی که در نمایشنامه تنها با نام «مرد» معرفی می شود و این خود پرورش دهنده ی شخصیتی مجهول است که هویت و نام مشخصی ندارد، نه سیزوئه است و نه رابرت و تقریباً یک معنای کل است. کسی که هیچ کس نیست و چون ناچار است زندگی کند، تبدیل به شبحی نامرئی می شود. فوگارد تمام معضلاتی را که آپارتاید به وجود می آورد، در تعبیری هوشمندانه به سیاه پوستانی که استعاره ای از شبح هستند ارجاع می دهد:

مرد: من می پرسم، چطوری می تونم به اسم رابرت عادت کنم؟ چطوری می تونم با شبح یک آدم دیگر زندگی کنم؟

بونتو: مگر سیزوئه بانسی خودش یک شبح نبود؟

مرد: نه!

بونتو: نبود؟ وقتی یارو سفید پوسته تو اداره ی کار به تو نگاه کرد، چی دید؟ یک آدم با حیثیت با یک دفترچه ی لعنتی با یک شماره ی معین؟ به همین نمی شود گفت شبح؟ وقتی یک سفیدپوست تو را تو خیابان می بیند، تو را که سی زوئه بانسی هستی، می بیند و صدا می کند: «آهای عوضی بیا اینجا ببینم…» معنیش این نیست که یک شبح را صدا می کند؟ یا وقتی کوچولوی همون سفید پوست بهت می گوید: «آهای پسر!»…. آن هم به تو که واسه خودت مردی هستی، یک زن و چهارتا بچه هم داری… معنیش این نیست که تو را شبح یک آدم می داند؟

شخصیت های اغلب نمایشنامه های فوگارد با پیروی از سبک رئالیسم کثیف در گفتگوهای محاوره ای که بین افراد معمولی جامعه با نگاه هائی ساده به واقعیت ها و اندوه هائی مثل بیکاری، تبعیض، اختلافات خانوادگی و … شکل می گیرد، ساخته و پرداخته می شوند و هیچ پیچیدگی روانی در آنها دیده نمی شود. موضوع ظریف و فلسفی دیگری که در متن نهفته است اشاره به عکس و عکاسی است که در قالب شخصیت استایلز عکاس که اصولاً به رغم شرایط تیره ای که بر جامعه حکمفرسات، شخصیتی امیدوار و بذله گو دارد، مطرح می شود. عکاسی که یک هنر اجتماعی است و نسبت به سایر هنرها خصوصی تر است چون حافظ رؤیاها و اطلاعات شخصی آدم هاست، عکاس را به مثابه ی حافظ زمان تثبیت می کند. زمان در برهه ای که عکس گرفته می شود، متوقف می شود و تنها با دیدن دوباره ی آن و به خاطر آوردن آن است که زمان جریان می یابد. رولان بارت در کتاب اتاق روشن، عکاسی و مرگ را به هم نسبت می دهد و وجوه اشتراکی برای آنها در نظر می گیرد: سکوت و سکونی که در هر دو وجود دارد. بارت در اتاق روشن، نسبت مرگ و عکس و استحاله ی آن را در تماشای عکس های مادر محبوبش که درگذشته است این طور آشکار می کند:

– اکنون در شامگاهی زمستانی، اندکی پس از مرگ مادرم به عکس ها نگاه می کنم. امیدی به یافتن او ندارم. چشم داشتی به این عکس ها ندارم که به گفته ی مارسل پروست، عکس های آدمی دیگر، ما را کمتر به یاد آن آدم و بیشتر به یاد خودمان می اندازد…

از منظر کریستین متز (نشانه شناس)، عکاسی از راه های بی شماری با مرگ پیوند میابد. اولین و ساده ترینش با کاربرد معمول عکس مشخص می شود: حفظ یادمان ها. همچون دقت به تماشای آدم عزیزی که از دستش داده ای. و راه دیگرش: هر چند ما خود زنده ایم، اما لحظه ای که در عکس ثبت شده مرده است و آدمی که آن لحظه وجود داشت، اکنون دیگر نیست. به عکس چند سال پیش خود نگاه می کنم. من به پرده ی نقاشی دوریان گری همانند می شوم و او خود دوریان گری است. همیشه جوانی که مرگ درونش رخنه کرده است…

منابع:

فوگارد، آثول. (۱۳۸۸). سی زوئه بانسی مرده است، ترجمه ی محمود کیانوش. تهران: قطره

احمدی، بابک. (۱۳۷۷). از نشانه های تصویری تا متن. تهران: مرکز

بارت، رولان.(۱۳۹۵). اتاق روشن، ترجمه ی فرشی آذرنگ. تهران: حرفه هنرمند

به کانال تلگرام نت نوشت بپیوندید به صفحه اینستاگرام نت نوشت بپیوندید
برای درج دیدگاه کلیک کنید

پاسخی بگذاید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

برو بالا